دل نوشته

خرید بک لینک
سلام دوستان وبلاگی خوبین خوشین؟چکار میکنین ؟امیدوارم دلتون شاد لبتون خندون باشه .براتون بگم از روزی که داداشم زنگ گفت فردا میام دیدنت شب ساعت ۱۰گفتم قدمتون رو چشام بعد گفت که داریم میریم مشهد به خاطر همین قبل رفتن میام ببینمت.روز موعود فرا رسید ساعت از ۱۰ گذشته بود داشتم نگران میشدم از راه پله رفتم پایین نگاه کردم ماشین آنها پارک بود و ایلیا پسر داداشم پیاده شده بود آنها همگی پیاده شدند اما در رو نزدند تعجب کردم من قبل آن به داداش دیگه ام هم زنگ زدم گفتم بیا شام گفت باشه.بعد دیدم همون داداشم هم با سر و صدای ضبط ماشینش رسید منم گفتم چرا با این همه سر وصدا میاد .بعد داداشم گفت دنبال فندک میگشتم تو ماشین به خاطر همین دیر پیاده شدیم داری گفتم آره بهش دادم رفت ار پله ها پایین .بعد خواهرانم زن داداشم اومدند گفتم خداروشکر همگی اومدند خوشحال شدم بعد چند دقیقا داداشم با کیک وارد شد همگی گفتند تولدت مبارک برای من خیلی جای تعجب بود چون دو روز به تولدم مونده بود که زن داداشم توضیح داد به خاطر شهادت امام رضا زود گرفته ایم .من با هاشون خوش و بش کردم و نوبت به کادو ها رسید داداشم کادویی بهم داد گفت حدس بزن چیه گفتم خوشبو هست ادوکلن هست گفت اره و همگی خندیدند منم خندیدم .بعد خواهرام کادو هاشون را دادند . کادو داداشم را باز کردم با خوشحالی متوجه گوشی شدم بهم گفته بود برات میخرم منم اصرار که شوهر جونم میخره و خب دو داداشام با ام برام گوشی خریده بودند .خواهرام چون از قبل آمادگی نداشتند داخل پاکت پول دادند گفتند پول شیرینی هست .یکی از خواهرام شماره کارتمو از داداشام گرفته بود پول زده بود شوهرم زنگ زد برداشتم گفت چخبر گفتم داداشم که گفته بود میاد اومدن گفت چقد سر وصداست گفتم برام تولد گرفتن سور دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 14:48

سلام دوستان خوب هستین ،

شوهرم آنقدر محدودم کرده که با خواهر هام نمیتونم حرف بزنم با برادرام خواهرام .حق رفتن به خونه هیچ کس رو ندارم جز خونه خودشون و خودش فقط باید ببره بیاره.نمیتوانم تا سر کوچه بقالی بروم.قطع رابطه با خواهرها و بردارهایم را دارم .خونه پدری هم نمیبره.اولش کم بود رو دادم پر رو شد.دلم میخواد بمیرم .فقط مادرش پدرش خواهر برادرش زن برادراش را میبینم تمام.

دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: چهارشنبه 6 تير 1403 ساعت: 23:04

تولد چه تولدی .من که نمی توانم از کادو استفاده کنم چه فایده.من که نمیتوانم از زندگی لذت ببرم چه فایده.من که وقتی خودم با زندگی آشتی هستم شوهرم زهرش را می ریزد چه فایده.من که دیگه به هیچ چیزی علاقه ندارم چه فایده.حتی به عبادت هایم علاقه ندارم چه فایده من که خودمو دوست ندارم زندگیمو دوست ندارم چه فایده من که دیگه مطمئنم به هیچ یک از آرزوهام نمی رسم.چقدر من کودکم فک میکردم زندگی خوبی دارم نه اینکه سرمو انداختم پایین فقط نفس میکشم جز این شهامت هیچ چیز دیگه ای ندارم اینم از خداست.چون من از خودم هیچی ندارم.یهو به خودم اومدم منم زنده ام .ولی واقعا مرده ام .چون نه درخواستی دارم نه چیزی .فقط بقیه درخواست میکنند من اجرا.نه کسی را به کاری میتوانم دعوت کنم .احساس میکنم خیلی خیلی پایین تر از بقیه هستم.قبلا احساس نمیکردم ولی الان که فکر میکنم میدونم چقدر محدود م و از زندگی لذت نمیبرم .خدا من چه گناهی کرده ام.شما در کامنت ها از لذت هاتون بگین ببینم برای من هم لذت محسوب میشه یا نه. دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: چهارشنبه 6 تير 1403 ساعت: 23:04

صفحه بندی